دنیا بدون تو به من نمی چسبد...

درخواست حذف این مطلب

بهترین غذا تو دلبرترین شهر ایران هم بهت نمیچسبه وقتی دلبر نباشه...

کلمات کلیدی...

درخواست حذف این مطلب

یک روز که امروز نیست داستان این آشنایی را با کلمات کلیدی پایین می نویسم:

#بیمه # شعبه 18 #یوسف آباد #پارک ساعی #کباب تابه ای #ظرف غذای لیمون #ناهار #پارک ملت #تنهایی؟ #پاستیل # متروی چهارراه ولیعصر #دختر فروشنده # معدل 19.74 #دخترعموی امین #تمومش کن! #آب طالبی بستنی # راند دو #تمومش کن احمق! #طبقه چهارم #خورشت کرفس و آش و سوپ و دلمه با هم؟ #ولیعصر #تفلیس #تفلیس گرجستان؟ #تنهایی؟ #شما؟ #مهم نیست؟ #تصادف #اتوبان ازی #فلاشر #فریاد لعنت به تو #گریه #لنگ و لگد انداختن و نشستن روی کاپوت ماشین #برنامه ریزی دقیق و منظم پیمودن نیمی از راه است؟ #عشق و عاشقی برای قصه هاست! #باج نده #کم آوردم #می خواستم آنقدر بنویسم که دلبر از پشت کلمه هایم آفریده شود! #نشد! #من خدا نیستم.

شاید هم ننویسم.

هویجوری 147

درخواست حذف این مطلب

غلط است هر که گوید که به دل رَهَست دل را!

دلِ من زِ غصه خون شد دلِ او خبر ندارد...

آقا وحشی بافقی

چرا باید حسین را بشناسیم!

درخواست حذف این مطلب

سیم پیچی کار سختیه. یه تعمیرات لوازم خانگی بچگی تو محل ما بود. هنوزم هست. همیشه می گفت سیم پیچی رو درست یاد بگیرم نونم تو روغنه. اون وقتا هر ی نمی تونست سیم پیچی جاروبرقی و کولر و دینام و اینها رو انجام بده. اینم تازه کار بود. هر موتوری رو که سیم پیچی می کرد دو روز بعدش میدیدیم یکی اومده دم ظهر جلوی مغازه اش هی به شیشه میزنه. خسته که می شد از ما که اونور خیابون بودیم می پرسید میدونی خونه اش کجاست؟ اون زمان هنوز موبایل نیومده بود که هر ی شماره اش رو بزنه پشت شیشه. ما هم می گفتیم همون بالاس. مغازه برای باباش بود. ولی از پسر خودش اجاره می گرفت. خونه شون بالاسر مغازه بود. درش هم تو کوچه کناری اولین در. طرف می رفت در رو می زد و همین که حسین می اومد تو چارچوب دعوا شروع میشد. بعدها یه کم دستش تو تعمیرات راه افتاد و دیگه کمتر دعوا شد جلوی مغازه اش. یادمه چندتا از جوونای نااهل محل برو و بیا تو مغازه اش پیدا . اولش می گفتن و می خندیدن و با پراید حسین می رفتن مسافرت اینور اونور. ما هم که بچه بودیم نگاه می کردیم و می گفتیم خوش به حال حسین. بعدها کم کم رفت سراغ دود و دم و دیگه دست و دلش به کار نمی رفت. یه بار یکی از همسایه ها گفت سر خیابون که داشته می رفته ماشینش خاموش میشه. بنزین تموم می کنه. انقدر پول به مواد داده بوده که دیگه پول نداشته بره بنزین ب ه و ماشین رو همونجا ول میکنه میره. بعد چند ساعت داداشش میاد و ماشین رو بنزین میریزه میاره جلوی خونه. چند سالی چون معتاد و لاغر شده بود بچه های هم سن و سال من بهش تو محل می گفتن حسین چروک. آ ش برادراش اومدن گرفتن بردنش ترکش دادن. اون وقتا هنوز موادا صنعتی نشده بود. میشد آدما رو نجات داد. میشد یکی رو برگردوند. چند وقی گذشت تا اینکه ازدواج کرد. ازدواجش به چند ماه نکشید که تموم شد. حسین ساده بود. زیاد درکی از زن ها نداشت. زنه طلاقش رو گرفت و رفت. بعد اون حسین خیلی تو لک خودش بود. تو مغازه یه کامپیوتر داشت. اون زمانا هر ی کامپیوتر نداشت. از این مانیتورهای سی آر تی بزرگ گذاشته بود رو میزش. می نشست تو مغازه و ساعت ها بیرون نمی اومد. مشتری هم نداشت. دیگه حتی تو مغازه اش دعوا هم نمی شد. پاکت جاروبرقی می فروخت، پوشال کولر و چیزایی که آدما سرش دعوا نمی کنن. دیگه سیم پیچی انجام نمی داد. فکر کنم سیم پیچیدن رو گذاشت کنار. یه جوری شده بود انگاری خودش هم نیم سوز شده بود. پرایدش رو فروخت و مغازه اش تقریبا خالی خالی بود. حسین سیم پیچی بلد نبود. نه واسه موتورهای نیم سوخته. نه. سیم پیچی دل نیم سوخته خودش رو میگم. سیم پیچی هنر سختیه. چه بخوای یه جاروبرقی و کولر و موتور رو س ا کنی چه کار کار دلی باشه که احساساتش نیم بند شده و دیگه به هر چیزی تعلق و تمایل نشون نمیده. دیگه نمی تونه عاشق بشه. بند کنه به دل یکی و به قول روباه تو شازده کوچولو طوری بشه که دیگه نتونه چیزی رو برای خودش اهلی کنه. حوصله اش رو از دست بده و اون وقت بی دوست بمونه...

+ اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟

++ تقدیم به نازنین. تولدت مبارک رفیق.

بازگشت شیخ یا پایانی بر یک دنیای خیالی

درخواست حذف این مطلب

تو چه می دونی توی مغز من چی می گذره؟ هان؟ تو چه میدونی من چندتا جنگ جهانی تو این کله بی صاحاب مونده راه انداختم و چندتا نرم از سر گذروندم؟ تو چه میدونی چندبار وسط خواب و بیداری شبا به خودم گفتم چرا من هر بار میگردم و میگردم تهش میرم سراغ دخترایی که تو زندگی من اشتباهی ان. که اونی که باید باشن نیستن؟ که هر کدومشون یه ماجرایی دارن. به قول اون ه چرا من هی میرم سراغ کامپلیکیتد گرل؟ چرا یه دختر سرراست سر راهم سبز نمیشه هان؟

ادامه مطلب

برنامه های بلند مدت

درخواست حذف این مطلب

توی سریال چطور با مادرتان آشنا شدم یه قسمتی هست که تد و همسرش تو رستورانی که اولین بار همدیگه رو دیدن نشستن و دارن سالگرد آشنایی شون رو جشن می گیرن. بعد تد شروع می کنه یه قصه ای بگه که یه دفعه تریسی میگه این همونه که فلانی تهش اینطوری کرد؟ بعد تد میگه آره. می خندن و یه چند دقه بعد تریسی میگه یادته اون دوستم رو که... که تد میگه همون که آ ش اونطوری شد؟ بعد می بینن هر قصه ای که برای همدیگه می خوان تعریف کنن تکراری شده. اول وحشت می کنن. وحشت از اینکه دیگه چیز جدیدی برای همدیگه ندارن. ولی بعد چند دقه می خندن و خوشحال میشن که به همچین نقطه ای رسیدن که هر نشونه ای هر اشاره ای از همدیگه رو کامل می فهمن. بعد دیدن اون قسمت همیشه با خودم فکر میشه یه روزی منم با یه نفر به اینجا برسم که همه خاطراتم رو بدونه و هربار که با لباسای ست کرده میریم مهمونی و من میخوام تو جمع خاطرات سربازیم رو تعریف کنم یه گوشه وایسه و نگاه کنه و پیش خودش بگه باز پیازداغش رو زیاد کرد...

همچنان مشکل درد عشق را...

درخواست حذف این مطلب

صبح پاشدم برای خودم خیلی لاکچری شیر داغ . بعد یه لاته حس درست و به خودم قبولوندم که همونقدر که واقعا باید باشه لاته است. بعد زیر گواهینامه باریستا بودن خودم رو یه امضای دیگه زدم و گفتم یه روز اگه واقعا بدبخت شدم میرم و کافه می زنم! نشستم و کتاب باربارا تیگر و پائول تیگر به اسم شغل مناسب شما رو باز . از دیروز دارم ورقش می زنم. همون جریان آزمون mbti و تحلیل های مربوط به اونه. اگه آزمون mbti رو تا الان انجام ندادید می تونید برید روی این سایت و رایگان انجامش بدید. اگه می خواید یه کم تخصصی تر باهاتون برخورد بشه می تونید برید اینجا و یه کم هزینه کنید تا خلاصه تحلیل شخصیتی تون رو هم بهتون بدن. حتی بهتون زنگ بزنن و باهاتون درد و دل کنن ک چه شخصیت مز فی داری تو! رفتم دیدم هزینه اش رو زیاد امکان آزمون آنلاین رو هم برداشتن و فقط باید تو کارگاه شرکت کنید تا بذارن آزمون بدین. دوست نداشتم کارشون رو. معرفیش ن ! من هر دوتا رو انجام دادم چند سال پیش. نتیجه هر دو هم ی ان بود. اما امسال دوباره نشستم آزمون mbti رو زدم و با تعجب زیاد دیدم که یکی از وجه های شخصیتی ام عوض شده. یعنی تمایلم از احساسی بودن به منطقی بودن نزدیک شده. وقتی نتیجه رو دیدم اول خواستم مقاومت کنم که حتما حوصله نداشتم و نمیشه اینطوری که! مگه آدما عوض میشن؟ بعد یه کم بیشتر فکر و دیدم آره! آدما عوض میشن. من عوض شدم. من از سه سال پیش تا الان تو تصمیم هام فرق . نمی دونم چقدر میشه گفت این به خاطر اتفاقاتیه که این مدت برام افتاده. اما یه کم ترس برم داشت. رفتم نشستم گفتم نقشه رستوران کنار دریا که هنوز یادمه. اون برنامه تولدش. اون برنامه مسافرت وسط هفته. اون برنامه شب نشینی هامون. دیدن ها. بازی های دو نفره نوشتنی مون. نامه های آ هفته هامون. همه رو هی تند تند مرور و آ ش نشستم و گفتم آخیش. اینا که یادم هست. پس چطوری من عوض شدم؟ گفتم نکنه یه روزی برسه که من اونقدری که باید نتونم دوستش داشته باشم؟ که یه روزی برسه که ببینم شدم از این آدم های خشک و برنامه ریزی شده که از روی وظیفه برای روز تولدش گل می ن و کادو رو هم به همکار خانمشون میگن که چی باشه. بعد یاد اون پست این دنیا دنیای نامردهاست افتادم و باز حسرت خوردم که چرا من این همه خواننده دارم -یه کم خودم رو تحویل گرفتم آره- و هیچ زحمت خوندن اون پست رو به خودش نداد؟ و باز بگم عیب نداره مدارا کن مدارا... و یادم بیاد که آره نشونه هاش اونجا بود دیگه. یه کم باز بترسم از روزهایی که داره میاد. کتاب رو بگیرم دستم و حواسم رو از روزهایی که داره میاد پرت کنم. بعد لاته رو سر بکشم و ببینم بیشتر شبیه کاپوچینو شده و به خودم بگم باید کفش رو می گرفتم. مثل زندگی که وقتی کفش رو بگیری می تونی لاته واقعیت رو سر بکشی...

که حتی عقب کشیدن ساعت ها هم برشون نمی گردونه!

درخواست حذف این مطلب

بهم می گفت . نمی دونم چرا. ولی از روز اول که صدام کرد نشد بهش بگم برای ه. شما بگی آقای لافکادیو هم کافیه. همون شد که من شدم . بسکتبال دوست داشت. قدش رو که نگاه میکردی و جثه اش رو نسبت به بچه های هم سن و سالش خیلی ریزتر بود. مثل بچگی های خودم. ولی می رفت تو تیم های مختلف بازی می کرد. تست می داد و رویاش بسکتبالیست شدن بود. وقتی اولین بار بهم گفت که بسکتبال بازی می کنه خیلی جلوی خودم رو نگه داشتم که بهش نگم با این قدت؟ آخه می دونی ما تو جغرافیایی بزرگ شدیم که حتی اگه معلم هم شده باشی نگاه مون مثل باقی جامعه هنوز رو کمبودای آدماست. با افشین من یاد گرفتم به بچه ها تو انتخاباشون احترام بذارم و فقط تشویق شون کنم. مادرش هم فرهنگی بود. بازنشسته. آ ین جلسه کلاسمون بود. از همون اولین لحظه که اومد سرکلاس با اون چهره معصوم و دوست داشتنیش گفت فردا هم که مدرسه ها شروع میشه... خندیدم و گفتم عجب. بهت نمیخوره از مدرسه بدت بیاد. گفت همه بدشون میاد. گفتم آره راس میگی. ولی من بدم نمی اومد. گفت خب شما معلومه الان معلم شدین اون موقع هم دوست داشتین دیگه. گفت ب به یه چیزی فکر بگمش؟ گفتم بگو. گفت بیام پای تخته بنویسمش؟ گفتم بیا. اینم ماژیک. اومد نوشت. خندیدیم. اولین شاگرد خصوصیم تو اون مدرسه بود. هم پایه هشتم رو کار کردیم. همه پایه نهم رو تا یه جایی جلو بردیم. گفتم سین اش رو جا انداختی که افشین؟ گفت ا راست میگین. یه کم با دستش سرش رو خاروند و فکر کرد و گفت س مثل سردرد... خندیدم و گفتم وایسا همونجا بیام یه ع بگیرم ازت سندی بشه برای آینده که چه فکرایی در مورد مدرسه داشتی. گفت نه نگیرید. گفتم دیگه فایده نداره. جلوی صورتش رو گرفت که مثلا نادم و پشیمان بودنش رو نشون بده. گفتم فایده نداره و بعد ع کلی خندیدیم دوباره.

امسال مدرسه نیستم. دلم تنگشه؟ آره. دوست دارم برگردم و امید و آرزو و رویا داشتن رو تزریق کنم تو کله کوچیک اون دانش آموزایی که امشب غمگین از تموم شدن تعطیلات خوابشون نمیبره؟ آره. ولی حقیقتش من از اون دسته آدما نیستم که بتونم یه سیستم معیوب رو تحمل کنم. من نمی تونم قبول کنم که وقتی میشه با یه هزینه کم و با یه ذره نگاه درست به مساله کل ماجرا رو عوض کرد چرا باید چهل سال یه جور و یه شکل حرکت کنیم و از هیچ سیستم دیگه ای هم حاضر نباشیم الگو بگیریم. امروز به اول مهر که فکر می یاد افشین افتادم. یاد اینکه چقدر بچه هامون بچگی شون رو تو مدرسه های ما از دست دادن و چیزی بدست نیاوردن. چقدر بچه هامون جوونی شون رو تو از دست دادن و چیزی بدست نیاوردن. چقدر زندگی فردا با خوردن زنگ مدرسه ها شروع به تلف شدن می کنه. چه افشین هایی که دیگه نمی تونن برن تمرین بسکتبال و رویای بسکتبالیست شدن شون تو نظام آموزشی پوسیده ما از بین میره...چه زمان های ارزشمندی که از دست میرن...

بی تعارف

درخواست حذف این مطلب

صدای لافکادیو

به اینی که به من گفته تو صدات مثل گوینده هاست چی باید بگم؟

+ هندسه نااقلیدسی رو تو یه نشست خوندم. نتونستم برگردم و حتی چند غلط لحن و بیانم رو اصلاح کنم. دوباره خوندنش امکان پذیر نبود...

چرا باید حسین را بشناسیم!

درخواست حذف این مطلب

سیم پیچی کار سختیه. یه تعمیرات لوازم خانگی بچگی تو محل ما بود. هنوزم هست. همیشه می گفت سیم پیچی رو درست یاد بگیرم نونم تو روغنه. اون وقتا هر ی نمی تونست سیم پیچی جاروبرقی و کولر و دینام و اینها رو انجام بده. اینم تازه کار بود. هر موتوری رو که سیم پیچی می کرد دو روز بعدش میدیدیم یکی اومده دم ظهر جلوی مغازه اش هی به شیشه میزنه. خسته که می شد از ما که اونور خیابون بودیم می پرسید میدونی خونه اش کجاست؟ اون زمان هنوز موبایل نیومده بود که هر ی شماره اش رو بزنه پشت شیشه. ما هم می گفتیم همون بالاس. مغازه برای باباش بود. ولی از پسر خودش اجاره می گرفت. خونه شون بالاسر مغازه بود. درش هم تو کوچه کناری اولین در. طرف می رفت در رو می زد و همین که حسین می اومد تو چارچوب دعوا شروع میشد. بعدها یه کم دستش تو تعمیرات راه افتاد و دیگه کمتر دعوا شد جلوی مغازه اش. یادمه چندتا از جوونای نااهل محل برو و بیا تو مغازه اش پیدا . اولش می گفتن و می خندیدن و با پراید حسین می رفتن مسافرت اینور اونور. ما هم که بچه بودیم نگاه می کردیم و می گفتیم خوش به حال حسین. بعدها کم کم رفت سراغ دود و دم و دیگه دست و دلش به کار نمی رفت. یه بار یکی از همسایه ها گفت سر خیابون که داشته می رفته ماشینش خاموش میشه. بنزین تموم می کنه. انقدر پول به مواد داده بوده که دیگه پول نداشته بره بنزین ب ه و ماشین رو همونجا ول میکنه میره. بعد چند ساعت داداشش میاد و ماشین رو بنزین میریزه میاره جلوی خونه. چند سالی چون معتاد و لاغر شده بود بچه های هم سن و سال من بهش تو محل می گفتن حسین چروک. آ ش برادراش اومدن گرفتن بردنش ترکش دادن. اون وقتا هنوز موادا صنعتی نشده بود. میشد آدما رو نجات داد. میشد یکی رو برگردوند. چند وقی گذشت تا اینکه ازدواج کرد. ازدواجش به چند ماه نکشید که تموم شد. حسین ساده بود. زیاد درکی از زن ها نداشت. زنه طلاقش رو گرفت و رفت. بعد اون حسین خیلی تو لک خودش بود. تو مغازه یه کامپیوتر داشت. اون زمانا هر ی کامپیوتر نداشت. از این مانیتورهای سی آر تی بزرگ گذاشته بود رو میزش. می نشست تو مغازه و ساعت ها بیرون نمی اومد. مشتری هم نداشت. دیگه حتی تو مغازه اش دعوا هم نمی شد. پاکت جاروبرقی می فروخت، پوشال کولر و چیزایی که آدما سرش دعوا نمی کنن. دیگه سیم پیچی انجام نمی داد. فکر کنم سیم پیچیدن رو گذاشت کنار. یه جوری شده بود انگاری خودش هم نیم سوز شده بود. پرایدش رو فروخت و مغازه اش تقریبا خالی خالی بود. حسین سیم پیچی بلد نبود. نه واسه موتورهای نیم سوخته. نه. سیم پیچی دل نیم سوخته خودش رو میگم. سیم پیچی هنر سختیه. چه بخوای یه جاروبرقی و کولر و موتور رو س ا کنی چه کار کار دلی باشه که احساساتش نیم بند شده و دیگه به هر چیزی تعلق و تمایل نشون نمیده. دیگه نمی تونه عاشق بشه. بند کنه به دل یکی و به قول روباه تو شازده کوچولو طوری بشه که دیگه نتونه چیزی رو برای خودش اهلی کنه. حوصله اش رو از دست بده و اون وقت بی دوست بمونه...

+ اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟

کامنت برگزیده(4)

درخواست حذف این مطلب

عید قربان به اون ی که نفهمید دوستش دارم پیشاپیش مبارک

+ کامنت برگزیده(1)

+ کامنت برگزیده(2)

+ کامنت برگزیده(3)

یه چتر بزرگ دو نفره...

درخواست حذف این مطلب

ساعت دوازده شب بود. تو هتل بودیم. گوشه تبریز دوست داشتنی. یکی از بلاگرا بهم گیر داده بود که داره میره نسکافه بخوره تا بیدار باشه و ببینه و منم می گفتم باید بخوابم تا صبح برم جلسه. مسواک زدم و لم دادم رو مبل تا سایتای چندتا شرکت رو چک کنم. راهول و محمد رفته بودن تو اتاقشون و خو ده بودن. البته محمد داشت با تلفن حرف می زد. حرفایی که به نظر تموم نشدنی بودن. حرفایی که به خودم می گفتم اگه سه سال جوون تر بودم حتما براشون حوصله داشتم ولی الان دیگه ندارم. تو دلم تحسین شون می . جسارت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو داشتن خودش کم کاری نیست. هرچند تو نسل جدید دوست داشتن و دوست داشته شدن تبدیل به شو شده. به نمایش جفت بهتر تو نگاه دوستا و آدمای اطراف. همین طور که به این چیزا فکر می تابلوی رو دیوار رو دیدم. جالب بود که به چشمم نیومده بود تا اون لحظه. می دونستم بهونه یه پست وبلاگی میشه. می دونستم و وقتی پاشدم تا ازش ع بگیرم با خودم می گفتم کی میخوای به چشمم بیای که برات بنویسم. چند ثانیه ای جلوی تابلو وایسادم و بهش خیره شدم. از اون کارهای لئونیدی که گرمای تو رنگاش رو دوست دارم. از اون تابلوها که دوست دارم رو دیوار اتاقم داشته باشمش. رو دیوار اتاقمون. وقتی دوباره تو مبل فرو رفتم به خودم گفتم نکنه یه روزی به خودم بیام و بفهمم من اون آدمه زیر چتر دونفره نیستم...

این دنیا دنیای نامردهاست!

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

داشتم یک عمر بیمه می شدم!

درخواست حذف این مطلب

برای اولین بار وقتی خواستم سوار بشم با خودم گفتم همینه. همینه. وقتی نشستم باور داشتم این لحظه توی زندگیم همون لحظه ایه که منتظرش بودم. همون لحظه ای که همه چیز بر وفق مراد است. حتی بن بست بودن کوچه اکبری و راه نداشتنش به ولیعصر و گم شدن تو یوسف آباد خودش می تونست عنوان اولین کتابم باشه. اولین کت که همیشه آرزو داشتم عاشقانه پیچیده و قشنگی مثل کتاب سینا دادخواه بشه. تازه اون خیابان سی وسوم بود. من خیابان سی و یکم بودم. دو پله جلوتر حتی. مسلما کتابم بهتر می شد. مسلما گم شدن تو خیابون سی و یکم عنوانش داغ تر از عنوان کتاب اون بود.

ادامه مطلب

چایی های دم نشده...

درخواست حذف این مطلب

یه صبح ای هم هست که از خواب پا میشی و با خودت میگی فقط عشق می تونست کاری کنه که امروز با مدیرعاملی که گفته ساعت 10 دفتر باش دعوات نشه. بعد کنارت رو نگاه می کنی و جای خالیش رو می بینی، پتو رو کنار می زنی، صبحونه می خوری، کیفت رو برمیداری و میری که باز بجنگی.

+ گاهی وقتا یه چایی می تونه حال آدم رو برگردونه... خیلی بده که حتی دیگه نمی دونم کدوم لیوان برای توئه...

مرا بشنو از دور دلم می خواهدت...

درخواست حذف این مطلب

انقدر حرفامون گل انداخته بود که با اینکه هردوتامون خسته شده بودیم نمی خواستم بحث مون تموم شه. گفتم بریم بستنی بزنیم؟ گفت بریم. رفتیم آوازه بستنی خوردیم. دوباره برگشتنی حرف زدیم و تهش کلی خندیدیم. گفت لافکادیو بیا دخترعموی منو بگیر. دختر خوبیه. یه بار عقد کرده اما هنوز دختره و خیلی حیفه. گفتم حیفه اگه دختر خوبیه زندگیش با من تباه بشه. بعد یه کم در مورد خودش حرف زدیم و تهش کلی به ماجراهایی که از سر گذرونده بودیم خندیدیم. ساعت نزدیک دو بود که راه افتادم سمت خونه.

ادامه مطلب

اون قسمت که هندزفری رو بهونه کرد که حرفای دیگه ش رو بزنه!

درخواست حذف این مطلب

تو راه برگشت مدام با خودم تکرار می هندزفری و ویتامین. هندزفری و ویتامین. خیلی حافظه ام ضعیف شده. خیلی. مدام پیش خودم تکرار می تا بالا ه یه فروشگاه لوازم موبایل دیدم. ماشین-آره من ماشین دارم اگه ندی برو صفحه دوم:) - رو پارک و بدون چونه هندزفری رو گرفتم و اومدم خونه. داشتم لباسام رو عوض می که گفتم اَه ویتامین که یادم رفت! خیلی حافظه ام ضعیف شده. خیلی. شربت خاکشیری که مامان آماده کرده بود رو خوردم و لپ تاپم رو روشن و هندزفری رو بهش وصل . نمی دونم شما هم از این کارها می کنید یا نه. ولی من وقتی یه وسیله جدید می گیرم مدام دنبال اینم بفهمم نسبت به قبلی چقدر بهتره. مدام می خوام همون کارهای قبلی رو باهاش انجام بدم و ببینم چقدر سریع تره و از این حرف ها. نیم ساعت داشتم تو یوتیوب دنبال آ ین آهنگ هایی می گشتم که با هندزفری قبلی گوش داده بودم. همون که یکی از گوشیاش هم اب شده بود. هی می گفتم همین آهنگ. همین رو باید اول گوش بدم. بعد می گفتم همین؟ هی می خواستم آهنگ بهتر و جدیدتری که صداش تو گوشم مونده باشه رو پیدا کنم. اما نمی شد. خیلی حافظه ام ضعیف شده. خیلی. آ سر با کلی وسواس گوشی ها رو - شما بهشون چی میگین بیلبیلک؟- گذاشتم تو گوشم و آهنگ رو پلی . انگار رفتم تو یه دنیای دیگه... اوه... هیچ وقت اصرار نکنید با هندزفری ای که یکی از گوشی هاش یا به قول شما بیلبیک هاش اب شده اصرار به ادامه دادن کنید. همین طور در مورد آدم ها هم عمل کنید عالی میشه. یه بنده خ هست هندزفری ها و هدست هاش اسم هم داره. اون قدر هم خل و چل نباشین. سعی کنید متعادل زندگی کنید. شب ها هم قبل خواب مسواک بزنید. تا 11 هم بیشتر بیدار نمونید. نصیحت های دیگه هم داشتم ولی خیلی حافظه ام ضعیف شده. خیلی. یه ترس هایی هست تو زندگی هر آدمی که واقعیت داره. یعنی کاری نمی تونید در مقابلش انجام بدین. اونا ترس های واقعی زندگی شمان. چیزهایی که شما واقعا در مقابل شون ناتوانید. شاید خیلی از ترس ها رو بشه کاریش کرد. بشه کم کم مقابل شون قوی شد. بشه در مقابل شون قد علم کرد. اما بعضی ترس ها هست که فقط باید باهاشون دست داد. نشوندشون سر میز و گفت اوکی. چی برات بیارم؟ مثل من که امروز به یکی از این ترس هام همین حرف رو زدم و اون هم خیلی محترمانه اومد سر میز نشست. مثل ترس از اینکه یه روز تو خیابون که دارم راه میرم درست از اون دست پیاده رو یا درست تو ماشین کنار دستیم تو ترافیک همت یه چهره آشنا ببینم و به خودم بگم چقدر به نظر آشنا می اومد. بعد چراغ سبز بشه و راه بیفتم و تا چهارراه بعدی مدام به خودم بگم چی قرار بود بگیرم؟ و هیچ وقت نفهمم اونی که تو ماشین کنار دستیم بهم لبخند زده بود کی بود...

از جهانی کوچک و غمگین

درخواست حذف این مطلب

آقا پسری که تو پژو 206 مشکی به شماره شهربانی 87 نون 169 ایران 10 ساعت 16:50 دقیقه روی پل شیخ بهایی دختر بغل دستیت رو وحشیانه بغل کردی و بیست و چهار ثانیه همونطور تو بغلت نگهش داشتی و بعد بوسی خواستم بهت بگم که در جریان باشی چراغ ترمز سمت راستت ابه.

این دنیا برای مردهاست!

درخواست حذف این مطلب
this is a man's world, this is a man's world
but it wouldn't be nothing, nothing without a woman or a
you see, man made the cars to take us over the road
man made the train to carry the heavy load
man made electric light to take us out of the dark
man made the boat for the water, like noah made the ark
this is a man's, man's, man's world
but it wouldn't be nothing, nothing without a woman or a
man thinks about our little bitty baby s and our baby boys
man made them happy, 'cause man made them toys
and after man make everything, everything he can
you know that man makes money, to buy from other man
this is a man's world
but it wouldn't be nothing, nothing, not one little thing, without a woman or a
he's lost in the wilderness
he's lost in bitterness, he's lost lost

+ آخ که این آهنگ رو باید با دلبر گوش داد.

+ واقعا جای تأسف داره که انی میان و اعتراض می کنن به اینکه ترجمه باید برای آهنگ نوشت و چرا پست انگلیسی میذارین! که طبق اطلاعات من گاها دانشجوی ی! و فوق لیسانس هستن! خواهر و برادر عزیز دور از شأن شماست...

اون قسمت که لافکادیو ساقدوش نمی شود!

درخواست حذف این مطلب

امین بهم زنگ زده و میگه لافکادیو میای بریم عروسی؟ گفتم عروسی؟ گفت آره عروسی دوستمه خیلی تنهاست. ی رو دور و برش نداره. میخواستم با دادشم برم ساقدوشش بشم ولی داداشم نتونست بیاد. اگه میخوای بیا من ساقدوشم تو هم سولدوش باش. کنار هم خوش میگذره. با تو حال میده. دوستایی که فکر کنن کنار من خوش میگذره خیلی تو دنیا کم هستن. خیلی کم. بهش گفتم نه. حال نمیده عروسی ی بری که نمیشناسیش چه برسه بری سولدوشش باشی. گفت اونو چیکار داری تو بیا میریم یه گوشه میگیم میخندیم. گفتم نمیشه که باید بشینیم پیشش بعد کلی تو ش می افتیم. بعد تا آ عمر باید قیافه منو تو عروسی اش تحمل کنه...خلاصه کلی بهونه آوردم تا قبول کرد بی خیال من بشه. قطع که کرد فکر چقدر بده آدم برای عروسی اش احساس تنهایی کنه. احساس کنه که دوستی نداره که تو عروسی اش وقتی به چشماش نگاه می کنه به جای استرس و اضطر که فامیل های نه چندان دوست داشتنی اش بهش میدن خیال اش رو راحت کنه که چند نفری تو اون اتمسفر هستن که قلبشون براش می تپه و می خوان حالش خوب باشه و حاضرن براش هر کاری از دست شون برمیاد ن. شمردم تا ببینم از این دوستا دارم که بشه بهشون گفت دوست جون جونی؟ خارجیا بهش میگن بِستی... بعد یه دفعه چشمم خورد به تبی که وبلاگم توش باز بود. آره من از اونام که بیشتر از هر ی وبلاگ خودشون رو می خونن:) گفتم تو وبلاگم با بهترین دوستام چیکار ؟ یاد دوتا از دوستای وبلاگیم افتادم که دوست داشتم باهاشون خیلی بیشتر دوست و مهربون بودم و متاسفانه الان دیگه دور و برم نیستن. یکی شون وبلاگش رو بسته و یکی شون هم دیگه از اون کامنتای دوست داشتنی لافی چطوری؟ برام نمیذاره. از اون حال احوال پرسیا که می دونستی واقعیه... که بعدش می نشستی براش از روزت می گفتی و حتی وقتی پا می شد بره برای خودش چایی بریزه می گفت وایسا نگو برم چایی بریزم بیام... دلم برای هر سه تاشون تنگ شده... آره اون آ ی هم مجتبی است دیگه... شما دلتون برای کدوم دوست وبلاگی تون تنگ شده؟

این دنیا برای مردهاست!

درخواست حذف این مطلب
this is a man's world, this is a man's world
but it wouldn't be nothing, nothing without a woman or a
you see, man made the cars to take us over the road
man made the train to carry the heavy load
man made electric light to take us out of the dark
man made the boat for the water, like noah made the ark
this is a man's, man's, man's world
but it wouldn't be nothing, nothing without a woman or a
man thinks about our little bitty baby s and our baby boys
man made them happy, 'cause man made them toys
and after man make everything, everything he can
you know that man makes money, to buy from other man
this is a man's world
but it wouldn't be nothing, nothing, not one little thing, without a woman or a
he's lost in the wilderness
he's lost in bitterness, he's lost lost

the little things that save us

درخواست حذف این مطلب

سوار هواپیما شدیم که برگردیم. فارغ از اینکه دختر جلویی که خیلی خوشگل هم بود و کلی هم عمل کرده بود با نامزد خوش تیپش داشتند کلی لحظات رمانتیک جلوی چشم من و راهول ایجاد می و ما لذت میبردیم:) بعد بلند شدن هواپیما بهش گفتم این سوراخ کوچیک رو میبینی راهول؟ گفت کدوم؟ گفتم همین سوراخ کوچیک که تو پنجره هواپیماست. گفت آره. گفتم سوال امروز اینه: این سوراخ واسه چی اونجاست؟ یه نگاه بهم کرد و با دقت دوباره پنجره رو نگاه کرد و گفت من تا حالا شاید صدها بار پرواز . به کشورهای مختلفی هم رفتم ولی هیچ وقت این رو ندیده بودم. خندیدم. راهول آدم باهوشیه. گفت فکر کنم برای تنظیم فشار هوا باشه. گفتم آره. دقیقا. اگه این سوراخ کوچیک نباشه فشار بین دو تا لایه شیشه هواپیما متفاوت میشه. و لایه بیرونی تحمل فشار داخل رو نمیاره و میشکنه و همه مون می میریم. یه کم دیگه به سوراخه دقت کرد. گفتم تو زندگی بعضی وقتا چیزای کوچیک ما رو نجات میده. چیزایی که هیچ وقت حواسمون بهشون نیست. آدم باید حواسش به این چیزای کوچیک باشه. بعد سرم رو تکیه دادم به صندلی. راهول هم گوشی اش رو باز کرد و شروع کرد به نشون دادن ع ها و های دختر کوچیکش و خانومش تو هند و اینکه دخترش داره شنا یاد می گیره ولی خودش بلد نیست. وقتی داشتیم تو تهران فرود می اومدیم به این فکر که تو زندگی من چه چیزهای کوچیکی بودن که تا الان س ا نگهم داشتن؟ چیزهایی که فراموششون یا خیلی وقت ها اصن ندیدمشون؟ بعد یاد جای خالی دلبر تو دلم افتادم و به این فکر که شاید اگه این جای خالی تو دلم نبود منم هیچ وقت نجات پیدا نمی .

یکی که جاشون جزوه هاشون رو می خونه!

درخواست حذف این مطلب

به یک نفر جزوه خوان سریع برای خواندن پروپوزال تکنیکال کامرشال 500 صفحه ای نیازمندیم که من برم بخوابم اون صبح خلاصه رو به من توضیح بده:| من نمی تونم تو مانیتور چیزی بخونم. واسه همین مجبورم برم هرچیزی رو تو شرکت پرینت کنم با پول شخصی که بخونم شون و در جریان ماجرا قرار بگیرم. فکر کن برای همین دو تا جزوه پنجاه هزار تومن پیاده شدم. حالا آوردم خونه نگاهشون می کنم و می بینم تو کامپیوتر چقدر کمتر بود واقعا :|

اگه دلبر بود شاید برام می خوند همه اینا رو نه؟ بعد میگن خداتو شکر کن مجردی. که نیاز نداری به فکر ی دیگه هم باشی. ولی من که می دونم. همینا که این چیزا رو میگن بیشتر از اینکه به فکر یکی باشن یکی رو دارن که به فکرشونه...

حتی افتر تیک آف...

درخواست حذف این مطلب

با یه هندی اومدم یت تبریز. تو هواپیما گفتم فرهنگ کتابخونی مون رو به رخش بکشم همینطور که هی جا به جا میشد چرت بزنه تا تبریز مجله رو برداشتم و چشمم خورد به این...دلبر دست بردار نیست. حالا هی شما بگو من چرا ازش مینویسم. حالا شما هی بگو اونی که تصورش میکنی واقعی نیست. اما مگه میشه تو این ارتفاع همچین اتفاقی همینطوری رخ بده؟ مگه میشه اینجا هم خودش رو نشون بده...

جنگ آسیاب بادی ها

درخواست حذف این مطلب

یه وقتایی وبلاگ نوشتن مقابل زندگی قرار میگیره برام. یعنی یا باید اون بیرون زندگی کنم یا بلاگر باشم. این جور موقع ها مثل این چند هفته زندگی میاد تو اولویتم. به خودم میگم این یعنی تو بلاگر نیستی. بعد از خودم ناامید میشم که نوشتن برام اولویت نیست. بعد یه جنگ بی پایان بین دو تا آسیاب بادی تو دلم درمیگیره و من هیچ کاری نمیتونم برای تموم ش انجام بدم. هی این میگه خاک تو سرت به وبلاگت برس. هی اون میگه خاک تو سرت وبلاگ نوشتن زندگی نیست. زندگی اون بیرونه همون گرگ بی رحمی که دندوناش رو بهت نشون میده 14ام هر ماه که باید قسط هات رو بدی و حواست جمع باشه ته حسابت چقدر پول هست و ... معمولا هم اون شوالیه که قسط هام رو بهم یادآوری میکنه برنده میشه. چون اون یکی هیچ وقت وسط شمشیر زدن هاش چیزی مثل این که وبلاگ بنویس تا مسئول فلان صندوق قرض الحسنه پستت رو بخونه و بفهمه نباید از چنین آدم متشخصی قسط و اینها بگیره آخه! رو نمیگه. ته ته تهش میگه بنویس خاک تو سرت بذار چهار تا کامنت بگیری که فراموش نشی که به سرزمین مرده ها نفرستنت... ولی این حرف ها که حرف مفته... تهش 14ام میرسه و دفترچه قسط باید مهر بخوره. اینجور وقتا معمولا اون شوالیه یا همون آسیاب بادی با شمشیر پلاستیکی که زندگی واقعیه شمشیرش رو فرو میکنه تو قلب این شوالیه یا آسیاب بادی با شمشیر پلاستیکی که وبلاگ نویسه و بهش میگه تا باشد که همه ما رستگار شویم... منم بلند میشم دو بار دستام رو با ح نزار و بی حوصله ای به هم میزنم و ها بسته میشه و میرم بخوابم که فردا صبح دوباره برم سرکار...

+ چندوقت پیش به یکی از بلاگرها که مدام زبان می خوند و عرق می ریخت می خندیدم. این روزها دو تا هندی اومدن شرکت مون و ممکنه حتی باهاشون همسفر بشم. از لهجه عجیب و سخت شون که بگذریم باید یه ریکاوری برای مکالمه م. وات کن آی دو؟ انی بادی هلپ می؟