یکی هم زنگ بزنه به مامان

درخواست حذف این مطلب

صبح ساعت نه بیدار شدم. پاشدم مسواک زدم و آب لیمو عسل خوردم و رفتم ماشین رو گذاشتم برای سرویس تو نمایندگی. یکی معلوم نیست کی زده بود پشت صندوق و یه تیکه صندوق رو قر کرده بود. حالم گرفته شد و بعد چند دقیقه به خودم گفتم خب که چی؟ بالا ه نمیشه این حجم از ف و شیشه رو تو خیابون هی اینور اونور برد و چیزیش نشه. خداروشکر که همه سالمیم. بعد گفتم شاید دستش خالی بوده. که واینساده که رفته که خج زده فرار کرده. به خودم گفتم ارزش چی بیشتره؟ ماشین؟ یا من؟ بعد به نتیجه رسیدم ما آدم ها خیلی مهم هستیم. خیلی. خیلی مهم تر از اینکه این چیزها بخواد ما رو پریشون و ناراحت کنه. ماشین رو گذاشتم نمایندگی و سوار تا ی شدم و اومدم سر خیابون. اومدنی بربری گرفتم. بهم یکی و نصفی داد. گفتم یکی می خواستم. گفت پول د ندارم. باز یه چیزی پیدا شد طعنه بزنه به تنهایی من. رسیدم خونه و با خودم گفتم چند وقته من غذا درست ن ؟ بعد دیدم خیلی وقته. رفتم سراغ املت. حقیقت اینه من املت درست هستم. خودتون این رو می دونید. اگه نمی دونید می تونید تو این پست درباره اش بخونید. ولی اصلا انگاری هیچی تو ذهنم نبود. تا گوجه پیدا کنم و رنده اش کنم و بذارم تو ماهیتابه که آبش گرفته بشه یه عمر گذشت. هی فکر به اینکه پس مامان چطوری ساعت 8 صبح املتش آماده و حاضر بود همیشه؟ بعد دنبال روغن و تخم مرغ گشتم و سبزی و پیاز سرخ کرده و زردچوبه و نمک و فلفل و این وسط انقدر ظرف کثیف که با خودم فکر من فقط دارم یه املت درست می کنم؟ رفتم سر ماهیتابه و مشکوک بهش نگاه ! دیدم آره فقط یه املت ساده است! بعد دنبال سبزی بودم که پیدا نشد. زنگ زدم به مامان و گفت ای وای. تموم شده؟ یه جوری گفت که می خواستم بگم یه وقت پا نشی سبزی بگیری برام بفرستیا... یه جوری گفت که ته دلم گفتم غلط زنگ زدم بهش اصن. چرا مامانا می تونن انقدر فداکار باشن؟ چرا ماها اینطوری نیستیم؟ هر چی جلوتر رفتم دیدم نه رنگ املته پریده. زردچوبه زدم دیدم جواب نداد. هی همش زدم و همش زدم و فرقی نکرد. نمی دونم مشکل از کجا بود. آ ش تا املته آماده بشه! واقعا نمیدونم آماده شده بود یا نه! ولی تا وقتی که دیگه نای وایسادن جلوی گاز رو نداشتم ی اعت شد! ماهیتابه رو که گذاشتم تو سفره میخواستم کنار سفره بخوابم. حتی گشنه هم نبودم دیگه! الان می فهمم وقتی آبجی کوچیکه می گفت من سیر شدم پای گاز یعنی چی. چند لقمه خوردم و هی منتظر بودم برم تو کما! نمی دونستم تو کما رفتن خیلی خوبه! پشت سرم رو از یاد برده بودم. همین که برگشتم و ظرفا رو دیدم می خواستم فرار کنم! گفتم چیزی نیست که! مامان و آبجی کوچیکه هر روز سه وعده رو می شورن. یه املت که چیزی نیست. همه اش دو تا فنجون و یه ماگ و دو تا لیوان و سه تا قاشق و دو تا چاقو و رنده و ماهیتابه و دو تا پیاله و دو تا پیش دستیه دیگه! یه چیز رنگی رنگی کنار سینک بود برش داشتم ریکا زدم و گفتم آهان خودشه! شروع کف مالی لیوانا و پیش دستیا و از این سینک بر می داشتم می ریختم اون یکی سینک و می گفتم مثل کارواش. اول کف بزن بعد برو آب بگیر. اوکیه بابا! که رسیدم به ماهیتابه. دیدم نه این تمیز نمیشه! رفتم سراغ قاشق و تراشیدن ماهیتابه دیدم جواب نمیده. گفتم بذارم یه چند دقه خیس بخوره درست میشه! خیس خورد و درست نشد. یه کم اینور اونور رو دیدم یه دفعه نگام افتاد به یه چیز آبی رنگ. برش داشتم دیدم عینهو سنباده است! گفتم آهان. این سیم ها که تو بچگی چهارشنبه سوری آتیش میزدن. ببین چه عوض شدنا. برش داشتم و با غرور ماهیتابه رو س دم و س دم با خودم هی گفتم بعله. اینطوریاس. یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت. ا بن بست ندارن که! تا اینکه از کت و کول افتادم و الان که رو مبل پذیرایی دارم اینا رو می نویسم سر تمام انگشتام پوست پوست شده و مثل سربازی که بعد پاتک سنگین دشمن گوشه سنگر افتاده باشه نا ندارم که ت بخورم و حتی دیگه با این انگشتا تایپ کنم. یکی یه کرم نرم کننده برسونه به من...

که نیامد و نیامد و نیامد

درخواست حذف این مطلب

بلیط قطار گرفتم و هتل رزرو و مامان و بابا و آبجی کوچیکه رو راهی مشهد. نمی دونم چه فکری با خودم . خواستم کدوم گناهم رو با این کار بشورم یا تلاش کنم به خودم چی رو ثابت کنم؟ که هنوز آدم خوبی هستم؟ خودم هم میدونم که دیگه نیستم. دارم زور بیخود می زنم. نشستم وسط پذیرایی. تلویزیون روی شبکه 3 مونده و یه نفر داره در مورد حریم خصوصی حرف میزنه. صبح که رسیدم سرکار ماشین رو که پارک و کاپشنم رو از صندلی عقب برداشتم که بپوشم یه دفعه چشمم خورد به این کار روی دیوار. یه نفر یه روز فکر کرده ی که دوستش داشته از دست رفته. عباس کیارستمی. همون سازی که من چندان دل خوشی ندارم از هاش. بعد هر چی با خودش کلنجار رفته نتونسته طاقت بیاره. رفته کلی کار کرده هزینه کرده اسپری و طلق و طرح و کاتر و بعد وقت گذاشته شب راه بیفته تو خیابونا و اینطوری به دیگران بگه ی که دوستش داشتم رفته و مقصر یه پزشک بوده...کاری ندارم حرفش درسته یا غلطه یا هرچی. اینکه تونسته اون چیزی که در درونش بوده تو دلش بوده رو بریزه بیرون و خودش رو تخلیه کنه کلی حال خوب پشتش داره. چیزی که من خیلی وقتا تو زندگیم نتونستم انجامش بدم. دارم فکر می کنم چطور نبودن تو رو باید بیرون می ریختم. چرا اطرافیانم حس می کنن من حالم خوبه و هیچ چیزیم نیست؟ چرا این دست و پا زدنه رو ی متوجه نمیشه؟ باید راه بیفتم برم تو خیابونا و گرافیتی کار کنم. رو همه دیوارای بزرگ شهر بنویسم لافکادیو مُرد... به خاطر خطای دلبر.

یکی دیگه هم طلب من!

درخواست حذف این مطلب

آ هفته تنهای من تو خونه باید اینطوری بگذره؟ نه خ ش نباید اینجا باشی؟ دستور بدی از تو اتاق که پیازا رو حلقه حلقه کن. گوجه ها ریز. سیب زمینی رو هم دست نزن. خودم میام. زیاد ریز می کنی تو. بعد من هی چشام پر اشک شه بیام دم پذیرایی تو رو ببینم که رو مبل دراز کشیدی و داری با موهات بازی می کنی و بهم بگی چرا گریه می کنی پسر؟ بعد من بگم دلم برات تنگ شده بود. بخندی و بگی لوس! تو دلت واسه من تنگ نمیشه. تنبل خان! بعد پاشی بیای آشپزخونه تند تند پیازا رو حلقه کنی و من نگاهت کنم و اشکت در بیاد و بهت بگم چی شد؟ دل تو هم تنگ شده؟ نگام کنی و چشات برق بزنه و یه قطره اشک از گوشه چشمت بیفته رو گونه ات و من ردش رو ببوسم و اشک منم دربیاد. بعد یه غذای دلبر پز درست کنی و منم هی ظرفای کثیف رو گربه شور کنم و بگم خوبه مامانم اینجا نیست ببینه چطور از پسرش کار میکشن... بعد تو بخندی و بوی غذات خونه رو برداره و بشینیم تو پذیرایی ببینیم و شام بخوریم و بگیم و بخندیم. آره آ هفته ای که تو خونه تنها موندی و همدمت شده تلویزیون و برنامه هاش باید اینطوری باشه. ولی واسه من چی؟ واسه من شده اینکه برم تو فست فودی و بگم پیتزای مخصوص سرآشپز بده. بعد دختره پشت کانتر بگه یه نفره یا دو نفره؟ یه جوری که حس کنی تو لانلی ترین آدم رو زمینی و حتی دختر پیتزافروش هم باور نداره تو پیتزای دونفره بخوای. نگاهش کنی. زل بزنی تو چ و بگی دو نفره. آره. دو نفره. می دونی! آدمایی که پیتزای دو نفره می ن دو دسته ان. یه دسته شون اونایی ان که تو خونه یکی منتظرشونه. یه دسته ی دیگه اما اونایی ان که هیچ ی تو خونه منتظرشون نیست. ولی پیش خودشون همیشه فکر می کنن شاید امشب وقتی تو پذیرایی تنها نشسته بودم که شام بخورم اومد. یه جورایی خوش خیالن. که شاید انقدری دلش تنگ شد که زنگ زد و گفت نیم ساعت دیگه اونجام. چیزی از بیرون نگیر. خودمون آشپزی می کنیم... انقده خوش خیال که پیش خودشون فکر نمی کنن چطور باید شماره تو رو داشته باشه! آبجی کوچیکه همیشه می گفت تو یه روز تنها بمونی تو خونه از گشنگی می میری. راست می گفت. از گشنگی اش رو نه. مُردنش رو...

+ لافکادیو خوانی!

آشیان مرغ دل زلف پریشان تو باد

درخواست حذف این مطلب

اتفاقی و به درخواست دوست صاحبدلی از خانواده ای فرهنگی و اهل هنر که بر سبیل اتفاق با هم در جلسه ای چند دقیقه دمخور شده بودیم مجال صحبت از موسیقی و شعر و داستان و و عاشقانه های علی حاتمی پیش آمد. دل از دست دادیم در پهنای خنده و چشمان شکفته و دل پاییزی این دوست خانم که 11 سالی از ما بزرگتر بود اما گویا دلش چندین سال از ما جوان تر. قول دادیم که "دلشدگان" را به تماشا بنشینیم و الوعده وفا. اما چه می دانستیم که دلشدگان ماییم که به قول ناصر خان دیلمان دلی که تقدیرش بلاست از پس پیراهن و تن پیداست. دل ما هم تقدیرش این گونه است که پای عاشقانه حاتمی اشک بریزیم گویا که خود از دست رفته مان که خود فراموش شده مان در وجود دلبری به رنگ و روی پاییز و به طبع نامیزان بهار و به گرم رویی تابستان و به سرد مزاجی زمستان حلول کرده و طاقت ما بابت یافتنش از کف رفته.

با این اشتباه تماشای چنین ی در آ هفته شنبه را کجای دلمان بگذاریم؟

به دنیای من...

درخواست حذف این مطلب

بانک سرمایه، آسیاتک، بانک شهر، بانی مد و آزمایشگاه نامی امروز فقط و فقط برای یکی از مخاطبانشان یک پیام مشترک ارسال د. پیامی که از سراسر جهان هم اگر مخابره می شد باز چیزی از اندوه من نمی کاست. اندوه تنها بودن در آستانه ورود به سی سالگی. سی سالگی یک طورهایی است. مثل قرمه سبزی ای است که از ب مانده. ورود به دورانی است که همه چیز آدم باید جا افتاده باشد. درسش، کارش، درآمدش، وضعیت اقتصادی و اجتماعی و اعتقاداتش و حتی بله حتی احساساتش. و من در آستانه سی سالگی در هیچ کدام اینها به ثبات نرسیده ام. آنقدر که می دانم ممکن است همین هفته بعد دست از کار بکشم. ماشینم را بردارم و تا هفته ها پیدایم نشود. آنقدر که هر ماه چند روز مانده به سررسید قسط ها مدام ته حسابم را چک می کنم که نکند نتوانم از پسش بربیایم. آنقدر نگران که مادر به من لبخند می زند. سی سالگی یعنی در گوشی ات باید یک مخاطب خاص داشته باشی. به جای گفتن بله؟ بفرمایید؟ الو؟ یاد بگیری پشت گوشی بگویی جانم. از آن جانم هایی که برای یک نفر و فقط یک نفر ج می شود. به خانه که رسیدم خواهر کوچیکه و مادر مثل همیشه کیک کوچکی یده بودند و کمی خندیدیم و خوش گذر م. مادر پاکت پول به دستم داد و خج کشیدم. خواهر کوچک هم این سال ها بهترین دوست و رفیق و تنها ی بوده که هیچ وقت تنهایم نگذاشته. حتی با وجود تمام اخلاق های گند و غیر قابل تحملم و ن یتی هایی که مدام به دیگران تسری اش می دهم و حال و روز آن ها را اب می کنم. دیروز و امروز هم چند تا از دوستان وبلاگی محبت داشتند و تبریک گفتند. هر چند همیشه روز تولدم را مخفی کرده ام. امسال تمام هدایای دنیا را هم که به من می دادند راضی نمی شدم. چند وقتی است که می دانم خوب می دانم که تنها چیزی که می تواند خوشحالم کند دیدن "تو" ست. که این روزها زیباترین لباس عروس دنیا را به تن کرده ای و مدام گوشه و کنار خیال هایم پرسه می زنی. گاهی هم مجسم در فروشگاه آن طرف خیابان زل می زنی به من تا ماشین عقبی بوق بزند و بوق بزند و بوق بزند و من به روزی فکر کنم که تو به دنیا خواهی آمد...

اگه تهران ونیز بود

درخواست حذف این مطلب

غروبا که از سر کار برمیگردم حدودا ساعت 5 "تهران من" شروع میشه از رادیو تهران. یکشنبه یا دوشنبه بود که گوش می و قاضی می گفت اگه تهران ونیز بود قایق تو کجا پارک می کردی؟ زنگ بزن و به ما بگو. یا به سی هزار نود و چهار پیامک بده. اگه تهران ونیز بود قایقت رو کجا پارک می کردی؟ یکی زنگ زد و گفت میبستمش به فلکه گاز جلوی خونه مون. یکی گفت ریموت رو می زدم می بردمش تو پارکینگ. یکی گفت می رفتم خیابون مولوی لنگر رو مینداختم، اونجا انقدر سیخ و میخ و این چیزا هست که بالا ه به یه جایی گیر می کرد. یکی هم گفت تو حوض حیاطمون و یکی هم گفت چون جلو خونه مون جا نبود می رفتم میذاشتمش دو تا کوچه بالاتر و تا خونه شنا می . منم هی وسط ترافیک پشت ماشینا با خودم می گفتم الو سلام، تهران من؟ من قایقم رو جلو در خونه دلبر پارک می ...

کفتره جلد گنبده دوره دوره دورم میدونه...

درخواست حذف این مطلب

بعد دستم رو میزنم زیر چونمو هی نگاهت میکنم... هی نگاهت میکنم. تو میگی زل نزن. زشته. بقیه بهمون میخندن. من میگم نمیتونم. بذار بخندن مهم نیست. بعد تو میخندی و چون پشتت به ماست خنده ات رو نمیتونیم اینجا ببینیم. ولی من اون لحظه خنده ات رو ع میکنم و میبرمش حراج کریستی لندن و میذارمش برای فروش. کنار خنده مونالیزا. خودم هم ناشناس میرم بین جمعیت و هر ی هر قیمتی پیشنهاد داد بالاترش رو پیشنهاد میدم. انقدر که بازم سهم من بشی. انقدر که دیگه تابلوی مونالیزا پیش چشم همه بی ارزش بشه. بعد با صدای تو که اسمم رو صدا میکنی و شونه ام رو ت میدی با اولین پرواز از لندن برمیگردم پیش تو و به ی که اومده سفارش ما رو بگیره میگم هر چی خانمم سفارش داده و دوباره زل میزنم به تو و بهت میگم این سی سال کجا بودی؟ که من باید تنها سر می ؟ بعد بهت میگم چقدر رو تابلوهای جاده ها سر گذر پیاده ها برات پیغوم گذاشتم که هیچ و تو دنیا قد تو دوست نداشتم؟ واسه یه دنیا آدم یکی یکی نامه دادم از تو که بودی عشقم واسه همه نوشتم بیابونا میدونن آسمونا میدونن جنگل و کوه و صحرا حتی اونا میدونن و تو بازم میخندی و من توی دلم دعا میکنم سفارشمون هیچ وقت آماده نشه...

+ ع رو یه مامان دوست داشتنی برام فرستاده با این متن که: یه روز یه ع دیدم و گفتم این ع هیچ نمیتونه باشه جز لافکادیو.

+ من بدترم یا مسعود؟

دنیا بدون تو به من نمی چسبد...

درخواست حذف این مطلب

بهترین غذا تو دلبرترین شهر ایران هم بهت نمیچسبه وقتی دلبر نباشه...

هویجوری 147

درخواست حذف این مطلب

غلط است هر که گوید که به دل رَهَست دل را!

دلِ من زِ غصه خون شد دلِ او خبر ندارد...

آقا وحشی بافقی

چرا باید حسین را بشناسیم!

درخواست حذف این مطلب

سیم پیچی کار سختیه. یه تعمیرات لوازم خانگی بچگی تو محل ما بود. هنوزم هست. همیشه می گفت سیم پیچی رو درست یاد بگیرم نونم تو روغنه. اون وقتا هر ی نمی تونست سیم پیچی جاروبرقی و کولر و دینام و اینها رو انجام بده. اینم تازه کار بود. هر موتوری رو که سیم پیچی می کرد دو روز بعدش میدیدیم یکی اومده دم ظهر جلوی مغازه اش هی به شیشه میزنه. خسته که می شد از ما که اونور خیابون بودیم می پرسید میدونی خونه اش کجاست؟ اون زمان هنوز موبایل نیومده بود که هر ی شماره اش رو بزنه پشت شیشه. ما هم می گفتیم همون بالاس. مغازه برای باباش بود. ولی از پسر خودش اجاره می گرفت. خونه شون بالاسر مغازه بود. درش هم تو کوچه کناری اولین در. طرف می رفت در رو می زد و همین که حسین می اومد تو چارچوب دعوا شروع میشد. بعدها یه کم دستش تو تعمیرات راه افتاد و دیگه کمتر دعوا شد جلوی مغازه اش. یادمه چندتا از جوونای نااهل محل برو و بیا تو مغازه اش پیدا . اولش می گفتن و می خندیدن و با پراید حسین می رفتن مسافرت اینور اونور. ما هم که بچه بودیم نگاه می کردیم و می گفتیم خوش به حال حسین. بعدها کم کم رفت سراغ دود و دم و دیگه دست و دلش به کار نمی رفت. یه بار یکی از همسایه ها گفت سر خیابون که داشته می رفته ماشینش خاموش میشه. بنزین تموم می کنه. انقدر پول به مواد داده بوده که دیگه پول نداشته بره بنزین ب ه و ماشین رو همونجا ول میکنه میره. بعد چند ساعت داداشش میاد و ماشین رو بنزین میریزه میاره جلوی خونه. چند سالی چون معتاد و لاغر شده بود بچه های هم سن و سال من بهش تو محل می گفتن حسین چروک. آ ش برادراش اومدن گرفتن بردنش ترکش دادن. اون وقتا هنوز موادا صنعتی نشده بود. میشد آدما رو نجات داد. میشد یکی رو برگردوند. چند وقی گذشت تا اینکه ازدواج کرد. ازدواجش به چند ماه نکشید که تموم شد. حسین ساده بود. زیاد درکی از زن ها نداشت. زنه طلاقش رو گرفت و رفت. بعد اون حسین خیلی تو لک خودش بود. تو مغازه یه کامپیوتر داشت. اون زمانا هر ی کامپیوتر نداشت. از این مانیتورهای سی آر تی بزرگ گذاشته بود رو میزش. می نشست تو مغازه و ساعت ها بیرون نمی اومد. مشتری هم نداشت. دیگه حتی تو مغازه اش دعوا هم نمی شد. پاکت جاروبرقی می فروخت، پوشال کولر و چیزایی که آدما سرش دعوا نمی کنن. دیگه سیم پیچی انجام نمی داد. فکر کنم سیم پیچیدن رو گذاشت کنار. یه جوری شده بود انگاری خودش هم نیم سوز شده بود. پرایدش رو فروخت و مغازه اش تقریبا خالی خالی بود. حسین سیم پیچی بلد نبود. نه واسه موتورهای نیم سوخته. نه. سیم پیچی دل نیم سوخته خودش رو میگم. سیم پیچی هنر سختیه. چه بخوای یه جاروبرقی و کولر و موتور رو س ا کنی چه کار کار دلی باشه که احساساتش نیم بند شده و دیگه به هر چیزی تعلق و تمایل نشون نمیده. دیگه نمی تونه عاشق بشه. بند کنه به دل یکی و به قول روباه تو شازده کوچولو طوری بشه که دیگه نتونه چیزی رو برای خودش اهلی کنه. حوصله اش رو از دست بده و اون وقت بی دوست بمونه...

+ اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟

++ تقدیم به نازنین. تولدت مبارک رفیق.

برنامه های بلند مدت

درخواست حذف این مطلب

توی سریال چطور با مادرتان آشنا شدم یه قسمتی هست که تد و همسرش تو رستورانی که اولین بار همدیگه رو دیدن نشستن و دارن سالگرد آشنایی شون رو جشن می گیرن. بعد تد شروع می کنه یه قصه ای بگه که یه دفعه تریسی میگه این همونه که فلانی تهش اینطوری کرد؟ بعد تد میگه آره. می خندن و یه چند دقه بعد تریسی میگه یادته اون دوستم رو که... که تد میگه همون که آ ش اونطوری شد؟ بعد می بینن هر قصه ای که برای همدیگه می خوان تعریف کنن تکراری شده. اول وحشت می کنن. وحشت از اینکه دیگه چیز جدیدی برای همدیگه ندارن. ولی بعد چند دقه می خندن و خوشحال میشن که به همچین نقطه ای رسیدن که هر نشونه ای هر اشاره ای از همدیگه رو کامل می فهمن. بعد دیدن اون قسمت همیشه با خودم فکر میشه یه روزی منم با یه نفر به اینجا برسم که همه خاطراتم رو بدونه و هربار که با لباسای ست کرده میریم مهمونی و من میخوام تو جمع خاطرات سربازیم رو تعریف کنم یه گوشه وایسه و نگاه کنه و پیش خودش بگه باز پیازداغش رو زیاد کرد...

که حتی عقب کشیدن ساعت ها هم برشون نمی گردونه!

درخواست حذف این مطلب

بهم می گفت . نمی دونم چرا. ولی از روز اول که صدام کرد نشد بهش بگم برای ه. شما بگی آقای لافکادیو هم کافیه. همون شد که من شدم . بسکتبال دوست داشت. قدش رو که نگاه میکردی و جثه اش رو نسبت به بچه های هم سن و سالش خیلی ریزتر بود. مثل بچگی های خودم. ولی می رفت تو تیم های مختلف بازی می کرد. تست می داد و رویاش بسکتبالیست شدن بود. وقتی اولین بار بهم گفت که بسکتبال بازی می کنه خیلی جلوی خودم رو نگه داشتم که بهش نگم با این قدت؟ آخه می دونی ما تو جغرافیایی بزرگ شدیم که حتی اگه معلم هم شده باشی نگاه مون مثل باقی جامعه هنوز رو کمبودای آدماست. با افشین من یاد گرفتم به بچه ها تو انتخاباشون احترام بذارم و فقط تشویق شون کنم. مادرش هم فرهنگی بود. بازنشسته. آ ین جلسه کلاسمون بود. از همون اولین لحظه که اومد سرکلاس با اون چهره معصوم و دوست داشتنیش گفت فردا هم که مدرسه ها شروع میشه... خندیدم و گفتم عجب. بهت نمیخوره از مدرسه بدت بیاد. گفت همه بدشون میاد. گفتم آره راس میگی. ولی من بدم نمی اومد. گفت خب شما معلومه الان معلم شدین اون موقع هم دوست داشتین دیگه. گفت ب به یه چیزی فکر بگمش؟ گفتم بگو. گفت بیام پای تخته بنویسمش؟ گفتم بیا. اینم ماژیک. اومد نوشت. خندیدیم. اولین شاگرد خصوصیم تو اون مدرسه بود. هم پایه هشتم رو کار کردیم. همه پایه نهم رو تا یه جایی جلو بردیم. گفتم سین اش رو جا انداختی که افشین؟ گفت ا راست میگین. یه کم با دستش سرش رو خاروند و فکر کرد و گفت س مثل سردرد... خندیدم و گفتم وایسا همونجا بیام یه ع بگیرم ازت سندی بشه برای آینده که چه فکرایی در مورد مدرسه داشتی. گفت نه نگیرید. گفتم دیگه فایده نداره. جلوی صورتش رو گرفت که مثلا نادم و پشیمان بودنش رو نشون بده. گفتم فایده نداره و بعد ع کلی خندیدیم دوباره.

امسال مدرسه نیستم. دلم تنگشه؟ آره. دوست دارم برگردم و امید و آرزو و رویا داشتن رو تزریق کنم تو کله کوچیک اون دانش آموزایی که امشب غمگین از تموم شدن تعطیلات خوابشون نمیبره؟ آره. ولی حقیقتش من از اون دسته آدما نیستم که بتونم یه سیستم معیوب رو تحمل کنم. من نمی تونم قبول کنم که وقتی میشه با یه هزینه کم و با یه ذره نگاه درست به مساله کل ماجرا رو عوض کرد چرا باید چهل سال یه جور و یه شکل حرکت کنیم و از هیچ سیستم دیگه ای هم حاضر نباشیم الگو بگیریم. امروز به اول مهر که فکر می یاد افشین افتادم. یاد اینکه چقدر بچه هامون بچگی شون رو تو مدرسه های ما از دست دادن و چیزی بدست نیاوردن. چقدر بچه هامون جوونی شون رو تو از دست دادن و چیزی بدست نیاوردن. چقدر زندگی فردا با خوردن زنگ مدرسه ها شروع به تلف شدن می کنه. چه افشین هایی که دیگه نمی تونن برن تمرین بسکتبال و رویای بسکتبالیست شدن شون تو نظام آموزشی پوسیده ما از بین میره...چه زمان های ارزشمندی که از دست میرن...

یه چتر بزرگ دو نفره...

درخواست حذف این مطلب

ساعت دوازده شب بود. تو هتل بودیم. گوشه تبریز دوست داشتنی. یکی از بلاگرا بهم گیر داده بود که داره میره نسکافه بخوره تا بیدار باشه و ببینه و منم می گفتم باید بخوابم تا صبح برم جلسه. مسواک زدم و لم دادم رو مبل تا سایتای چندتا شرکت رو چک کنم. راهول و محمد رفته بودن تو اتاقشون و خو ده بودن. البته محمد داشت با تلفن حرف می زد. حرفایی که به نظر تموم نشدنی بودن. حرفایی که به خودم می گفتم اگه سه سال جوون تر بودم حتما براشون حوصله داشتم ولی الان دیگه ندارم. تو دلم تحسین شون می . جسارت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو داشتن خودش کم کاری نیست. هرچند تو نسل جدید دوست داشتن و دوست داشته شدن تبدیل به شو شده. به نمایش جفت بهتر تو نگاه دوستا و آدمای اطراف. همین طور که به این چیزا فکر می تابلوی رو دیوار رو دیدم. جالب بود که به چشمم نیومده بود تا اون لحظه. می دونستم بهونه یه پست وبلاگی میشه. می دونستم و وقتی پاشدم تا ازش ع بگیرم با خودم می گفتم کی میخوای به چشمم بیای که برات بنویسم. چند ثانیه ای جلوی تابلو وایسادم و بهش خیره شدم. از اون کارهای لئونیدی که گرمای تو رنگاش رو دوست دارم. از اون تابلوها که دوست دارم رو دیوار اتاقم داشته باشمش. رو دیوار اتاقمون. وقتی دوباره تو مبل فرو رفتم به خودم گفتم نکنه یه روزی به خودم بیام و بفهمم من اون آدمه زیر چتر دونفره نیستم...

داشتم یک عمر بیمه می شدم!

درخواست حذف این مطلب

برای اولین بار وقتی خواستم سوار بشم با خودم گفتم همینه. همینه. وقتی نشستم باور داشتم این لحظه توی زندگیم همون لحظه ایه که منتظرش بودم. همون لحظه ای که همه چیز بر وفق مراد است. حتی بن بست بودن کوچه اکبری و راه نداشتنش به ولیعصر و گم شدن تو یوسف آباد خودش می تونست عنوان اولین کتابم باشه. اولین کت که همیشه آرزو داشتم عاشقانه پیچیده و قشنگی مثل کتاب سینا دادخواه بشه. تازه اون خیابان سی وسوم بود. من خیابان سی و یکم بودم. دو پله جلوتر حتی. مسلما کتابم بهتر می شد. مسلما گم شدن تو خیابون سی و یکم عنوانش داغ تر از عنوان کتاب اون بود.

ادامه مطلب

مرا بشنو از دور دلم می خواهدت...

درخواست حذف این مطلب

انقدر حرفامون گل انداخته بود که با اینکه هردوتامون خسته شده بودیم نمی خواستم بحث مون تموم شه. گفتم بریم بستنی بزنیم؟ گفت بریم. رفتیم آوازه بستنی خوردیم. دوباره برگشتنی حرف زدیم و تهش کلی خندیدیم. گفت لافکادیو بیا دخترعموی منو بگیر. دختر خوبیه. یه بار عقد کرده اما هنوز دختره و خیلی حیفه. گفتم حیفه اگه دختر خوبیه زندگیش با من تباه بشه. بعد یه کم در مورد خودش حرف زدیم و تهش کلی به ماجراهایی که از سر گذرونده بودیم خندیدیم. ساعت نزدیک دو بود که راه افتادم سمت خونه.

ادامه مطلب

از جهانی کوچک و غمگین

درخواست حذف این مطلب

آقا پسری که تو پژو 206 مشکی به شماره شهربانی 87 نون 169 ایران 10 ساعت 16:50 دقیقه روی پل شیخ بهایی دختر بغل دستیت رو وحشیانه بغل کردی و بیست و چهار ثانیه همونطور تو بغلت نگهش داشتی و بعد بوسی خواستم بهت بگم که در جریان باشی چراغ ترمز سمت راستت ابه.

اون قسمت که لافکادیو ساقدوش نمی شود!

درخواست حذف این مطلب

امین بهم زنگ زده و میگه لافکادیو میای بریم عروسی؟ گفتم عروسی؟ گفت آره عروسی دوستمه خیلی تنهاست. ی رو دور و برش نداره. میخواستم با دادشم برم ساقدوشش بشم ولی داداشم نتونست بیاد. اگه میخوای بیا من ساقدوشم تو هم سولدوش باش. کنار هم خوش میگذره. با تو حال میده. دوستایی که فکر کنن کنار من خوش میگذره خیلی تو دنیا کم هستن. خیلی کم. بهش گفتم نه. حال نمیده عروسی ی بری که نمیشناسیش چه برسه بری سولدوشش باشی. گفت اونو چیکار داری تو بیا میریم یه گوشه میگیم میخندیم. گفتم نمیشه که باید بشینیم پیشش بعد کلی تو ش می افتیم. بعد تا آ عمر باید قیافه منو تو عروسی اش تحمل کنه...خلاصه کلی بهونه آوردم تا قبول کرد بی خیال من بشه. قطع که کرد فکر چقدر بده آدم برای عروسی اش احساس تنهایی کنه. احساس کنه که دوستی نداره که تو عروسی اش وقتی به چشماش نگاه می کنه به جای استرس و اضطر که فامیل های نه چندان دوست داشتنی اش بهش میدن خیال اش رو راحت کنه که چند نفری تو اون اتمسفر هستن که قلبشون براش می تپه و می خوان حالش خوب باشه و حاضرن براش هر کاری از دست شون برمیاد ن. شمردم تا ببینم از این دوستا دارم که بشه بهشون گفت دوست جون جونی؟ خارجیا بهش میگن بِستی... بعد یه دفعه چشمم خورد به تبی که وبلاگم توش باز بود. آره من از اونام که بیشتر از هر ی وبلاگ خودشون رو می خونن:) گفتم تو وبلاگم با بهترین دوستام چیکار ؟ یاد دوتا از دوستای وبلاگیم افتادم که دوست داشتم باهاشون خیلی بیشتر دوست و مهربون بودم و متاسفانه الان دیگه دور و برم نیستن. یکی شون وبلاگش رو بسته و یکی شون هم دیگه از اون کامنتای دوست داشتنی لافی چطوری؟ برام نمیذاره. از اون حال احوال پرسیا که می دونستی واقعیه... که بعدش می نشستی براش از روزت می گفتی و حتی وقتی پا می شد بره برای خودش چایی بریزه می گفت وایسا نگو برم چایی بریزم بیام... دلم برای هر سه تاشون تنگ شده... آره اون آ ی هم مجتبی است دیگه... شما دلتون برای کدوم دوست وبلاگی تون تنگ شده؟

the little things that save us

درخواست حذف این مطلب

سوار هواپیما شدیم که برگردیم. فارغ از اینکه دختر جلویی که خیلی خوشگل هم بود و کلی هم عمل کرده بود با نامزد خوش تیپش داشتند کلی لحظات رمانتیک جلوی چشم من و راهول ایجاد می و ما لذت میبردیم:) بعد بلند شدن هواپیما بهش گفتم این سوراخ کوچیک رو میبینی راهول؟ گفت کدوم؟ گفتم همین سوراخ کوچیک که تو پنجره هواپیماست. گفت آره. گفتم سوال امروز اینه: این سوراخ واسه چی اونجاست؟ یه نگاه بهم کرد و با دقت دوباره پنجره رو نگاه کرد و گفت من تا حالا شاید صدها بار پرواز . به کشورهای مختلفی هم رفتم ولی هیچ وقت این رو ندیده بودم. خندیدم. راهول آدم باهوشیه. گفت فکر کنم برای تنظیم فشار هوا باشه. گفتم آره. دقیقا. اگه این سوراخ کوچیک نباشه فشار بین دو تا لایه شیشه هواپیما متفاوت میشه. و لایه بیرونی تحمل فشار داخل رو نمیاره و میشکنه و همه مون می میریم. یه کم دیگه به سوراخه دقت کرد. گفتم تو زندگی بعضی وقتا چیزای کوچیک ما رو نجات میده. چیزایی که هیچ وقت حواسمون بهشون نیست. آدم باید حواسش به این چیزای کوچیک باشه. بعد سرم رو تکیه دادم به صندلی. راهول هم گوشی اش رو باز کرد و شروع کرد به نشون دادن ع ها و های دختر کوچیکش و خانومش تو هند و اینکه دخترش داره شنا یاد می گیره ولی خودش بلد نیست. وقتی داشتیم تو تهران فرود می اومدیم به این فکر که تو زندگی من چه چیزهای کوچیکی بودن که تا الان س ا نگهم داشتن؟ چیزهایی که فراموششون یا خیلی وقت ها اصن ندیدمشون؟ بعد یاد جای خالی دلبر تو دلم افتادم و به این فکر که شاید اگه این جای خالی تو دلم نبود منم هیچ وقت نجات پیدا نمی .

حتی افتر تیک آف...

درخواست حذف این مطلب

با یه هندی اومدم یت تبریز. تو هواپیما گفتم فرهنگ کتابخونی مون رو به رخش بکشم همینطور که هی جا به جا میشد چرت بزنه تا تبریز مجله رو برداشتم و چشمم خورد به این...دلبر دست بردار نیست. حالا هی شما بگو من چرا ازش مینویسم. حالا شما هی بگو اونی که تصورش میکنی واقعی نیست. اما مگه میشه تو این ارتفاع همچین اتفاقی همینطوری رخ بده؟ مگه میشه اینجا هم خودش رو نشون بده...

جنگ آسیاب بادی ها

درخواست حذف این مطلب

یه وقتایی وبلاگ نوشتن مقابل زندگی قرار میگیره برام. یعنی یا باید اون بیرون زندگی کنم یا بلاگر باشم. این جور موقع ها مثل این چند هفته زندگی میاد تو اولویتم. به خودم میگم این یعنی تو بلاگر نیستی. بعد از خودم ناامید میشم که نوشتن برام اولویت نیست. بعد یه جنگ بی پایان بین دو تا آسیاب بادی تو دلم درمیگیره و من هیچ کاری نمیتونم برای تموم ش انجام بدم. هی این میگه خاک تو سرت به وبلاگت برس. هی اون میگه خاک تو سرت وبلاگ نوشتن زندگی نیست. زندگی اون بیرونه همون گرگ بی رحمی که دندوناش رو بهت نشون میده 14ام هر ماه که باید قسط هات رو بدی و حواست جمع باشه ته حسابت چقدر پول هست و ... معمولا هم اون شوالیه که قسط هام رو بهم یادآوری میکنه برنده میشه. چون اون یکی هیچ وقت وسط شمشیر زدن هاش چیزی مثل این که وبلاگ بنویس تا مسئول فلان صندوق قرض الحسنه پستت رو بخونه و بفهمه نباید از چنین آدم متشخصی قسط و اینها بگیره آخه! رو نمیگه. ته ته تهش میگه بنویس خاک تو سرت بذار چهار تا کامنت بگیری که فراموش نشی که به سرزمین مرده ها نفرستنت... ولی این حرف ها که حرف مفته... تهش 14ام میرسه و دفترچه قسط باید مهر بخوره. اینجور وقتا معمولا اون شوالیه یا همون آسیاب بادی با شمشیر پلاستیکی که زندگی واقعیه شمشیرش رو فرو میکنه تو قلب این شوالیه یا آسیاب بادی با شمشیر پلاستیکی که وبلاگ نویسه و بهش میگه تا باشد که همه ما رستگار شویم... منم بلند میشم دو بار دستام رو با ح نزار و بی حوصله ای به هم میزنم و ها بسته میشه و میرم بخوابم که فردا صبح دوباره برم سرکار...

+ چندوقت پیش به یکی از بلاگرها که مدام زبان می خوند و عرق می ریخت می خندیدم. این روزها دو تا هندی اومدن شرکت مون و ممکنه حتی باهاشون همسفر بشم. از لهجه عجیب و سخت شون که بگذریم باید یه ریکاوری برای مکالمه م. وات کن آی دو؟ انی بادی هلپ می؟

دل خون

درخواست حذف این مطلب

خون به دل ماه نبود. خون به دل من بود و ع ش روی ماه افتاده بود که تمام ب هی تو خواب از اینور به اونور بشم که چرا نیستی تا ببرمت اونجایی که روی چمنا دراز بکشیم و دو ساعت تمام برنامه سین ماه گرفتگی با موسیقی تپش های قلبت رو مو به مو اجرا کنم...

+ حرف بزن ابر مرا باز کن

ترسیدم

درخواست حذف این مطلب

وقتی بیشتر از همیشه داری می ترسی یعنی داری بیشتر از همیشه رشد می کنی. از ترس نترس! از اینکه تو زندگیت هیچ ترسی نداشته باشی بترس! فقط حواست باشه داشتن یکی که بتونی ترس هات رو باهاش شریک بشی خیلی مهمه!

+ همه چی اونوره ترسه

حق العشق

درخواست حذف این مطلب

هر چی فکر می کنم می بینم گنا ارترین آدما تو دنیا اونایی هستن که فرصت عاشق شدن رو از خودشون و دیگران دریغ .

+ این حس ساعت دوازده تون بعد آزمون رو یدارم.

دلبر سمتِ...

درخواست حذف این مطلب

ما چون دو دریچه، رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم؟

هر روز سلام و پرسش و خنده؟

هر روز قرار روز آینده؟

+ در به در تو آواره ایران شده ام... آمدم یزد نبودی... امشب عازم سه شهر دیگرم. پیدا نشوی شهر به شهر این کره خاکی را خواهم گشت. فکر نکن برای سفر بی بازگشت به مریخ داوطلب نمی شوم!

مثل من که بی یار بی یار بی یارم...

درخواست حذف این مطلب

سه تا عمو دارم. یکی شون موقع سحر فوت شد. دیروزش بهم زنگ زدن از یه شرکت که فردا برای مصاحبه اینجا باشید. بعد سحر همه جمع شدن برن مراسم خا پاری شهرستان. من نشستم وسط اتاق که خب الان تکلیف من چیه؟ پسر همین عموم میشه شوهر خواهرم. یعنی دامادمون. به مامان گفتم اینا معلوم نیست چرا به من زنگ زدن برم مصاحبه. من تو رشته خودم تا حالا هیچ سابقه ای نداشتم. شرکت هم از خونه ما کلی دوره. فکر کنم فقط یه حرکت صوری برای نمایش باشه. منم میام. رفتنم برای مصاحبه دست انداختن خودمه. بعد فکر مگه موقع دادن رزومه تلفنی به اون خانم تأکید ن من تو رشته خودم هیچ سابقه ای ندارم؟ مگه نگفتم من فقط این دوساله ریاضی درس دادم. پس چرا بازم بهم زنگ زدن؟ مامان گفت بمون برو. ما داریم میریم بسه دیگه. تا ساعت 7 دیگه خوابم نبرد. بعد یه دفعه چشام سنگین شد و خوابم گرفت. بش همونطور که در جریان بودید یه چیزایی خونده بودم که مثلا حداقل تو زمینه کار اون شرکت اطلاعات رو مرور کرده باشم. قرار بود صبح پاشم دوباره مرور کنم مطالب رو. خواب موندم و نشد. خودم رو به زحمت رسوندم شرکت و یه فرم دیگه اونجا پر و رفتم نشستم تو یه اتاق بزرگ برای مصاحبه. خوب نبود. مصاحبه رو میگم. یکی دو تا از سوالاتی که ازم پرسید رو ب خونده بودم. جالبه رفته بودم تو سایت شرکت میدر و کل پروژه هاشون رو این ور اونور دنیا سرچ کرده بودم. اما اونجا یادم نیفتاد! خبر رفتن عمو بعد سحر کلا ذهنم رو پاک کرده بود انگار. شوک بودم. پاشدم راه افتادم اومدم خونه. تو راه بنرهایی که حاجی گفته بود رو سفارش دادم. می خواست بارون بگیره که رسیدم خونه. افتادم رو زمین و دراز کشیدم. خودم رو گذاشتم جای اون بنده خدا که با من مصاحبه کرد و دیدم به هیچ عنوان نمره قبولی نمیدم به خودم. تنها شاخصه مهمی که تو مصاحبه تونستم از خودم نشون بدم انگیزه بالا بود. فکر نمی کنم تو ایران بشه با این حربه های خارجکی کار پیدا کرد. اینجا فقط 5 سال سابقه، دهن همه رو می بنده. همین. راستش این روزها بعضی از کارهایی که می کنم برای خودم نیست. برای دلبره. مثل رفتن به این مصاحبه. وقتی فهمیدم آموزش پرورش از رشته من فقط 2 نفر می خواد بگیره. و تو استخدامی اش ثبت نام ن . وقتی الان دیگه ناامید شدم از وارد شدن به آموزش پرورش. مگرنه فکر کنم 5 سال پیش بود که تصمیم گرفتم دیگه تو رشته خودم دنبال کار نباشم. حس می کنم دلبر ازم شاکی شده که هنوز یه کار خوب ندارم. کاری که بشه بهش اتکا کرد. فکر می کنم قهر کرده. اصن این روزها همه چیز تو این مملکت با همه چیز قهره. زمین با آدما. آدما با زمین. آدما با آدما. حتی خوزستان تنهای تنهای تنهایه...